یه شعر از فروغ..بزرگ بانوی ادبیات ایران...
من خواب یک ستاره ی قرمز را دیده ام...
وپلک چشمم هی می پرد...
و کفش هایم هی جفت میشوند...
و کور شوم اگر دروغ بگویم...
من خواب آن ستاره ی قرمز را دیده ام..
وقتی که خواب نبوده ام دیده ام
کسی می آید...
کسی دیگر..
کسی بهتر...
کسی که مثل هیچکس نیست..مثل پدر نیست..مثل انسی...نیست..
مثل یحیی نیست..مثل مادر نیست...
و مثل آن کسی است که همیشه باید باشد...
و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلند تر است...
و صورتش
از صورت ....هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم،
که رفته است
رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد...
و از خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست..نمیترسد...
و اسمش آنچنانکه که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است...
یا حاجت الحاجات است...
و میتواند
تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند...
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد...
و میتواند از مغازه ی سید جواد،هر چه قدر که لازم دارد،
جنس نسیه بگیرد..
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود ..مثل صبح سحر سبز بود...
دوباره روی مسجد مفتاحیان
روشن شود...
آخ ...
چقدر روشنی خوب است..
چه قدر روشنی ...خوب است...
و من چه قدر دلم میخواهد
که یحیی یک چار چرخه داشته باشد...و یک چراغ زنبوری..
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چار چرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم...
و دور میدان محمدیه بچرخم...
آخ..
چه قدر دور میدان چرخیدن خوب است...
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست...
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست...
چه قدر مزه ی پپسی خوب است...
چه قدر سینمای فردین رفتن خوب است...
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید...
و من چه قدر دلم میخواهد گیس دختر سید جواد را بکشم...
چرا من اینهمه کوچک هستم...
که در خیابان ها گم میشوم...
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که به خواب من آمده است..
روز آمدنش را جلو بندازد...
و مردم محله ی کشتارگاه
که خاک باغچه هایشان هم خونیست...
و آب حوض هایشان هم خونیست ...
و تخت کفش هایشان هم خونیست...
چرا کاری نمیکنند...
چرا...کاری نمی کنند ...
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است...
من پله های پشت بام را جارو کرده ام...
و شیشه های پنجره را هم شسته ام...
چرا پدر فقط باید در خواب
خواب ببیند...
من پله های پشت بام را جارو کرده ام....
و شیشه های پنجره را هم شسته ام...
کسی می آید...
کسی ...می آید...
کسی که در دلش با ماست...
در نفسش با ماست...
در صدایش با ماست...
کسی که آمدنش را نمیشود گرفت...
و دستبند زد و به زندان برد...
کسی از باران...
از صدای شرشر باران...
از میان پچ وپچ گلهای اطلسی ...
کسی که از آسمان توپ خانه در شب آتش بازی می آید...
و سفره را میاندازد...
و نان را قسمت میکند...
و پپسی را قسمت میکند...
و باغ ملی را قسمت میکند...
و شربت ساه سرفه را قسمت میکند...
و روز اسم نویسی را قسمت میکند...
و نمره ی مریض خانه را قسمت میکند...
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند...
و سینمای فردین را قسمت میکند...
درخت های سید جواد را هم قسمت میکند...
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند...
و سهم ما را هم میدهد...
من خواب دیده ام....